دور از اجتماع خشمگین/ نقدی به فیلم "ساعت 5 عصر" ساخته مهران مدیری

  • طنزش كه با تفاوت‌هايي باز برچسب برند كارهاي خود مديري را دارد. طنزي كه در دل قصه شكل مي گيرد: طنز "تلخ و سياه" در يك اجتماع خيالي

    كارگرداني نخستين فيلم پس از سه دهه ساخت مجموعه ها و برنامه هاي تلويزيوني كه بيشتر آنها موفق بوده شايد به نظر دير برسد، دير كه نه، خيلي دير براي استعدادي چون مهران مديري كه مي توان حدس زد از اول هم براي كارگرداني و ساخت نخستين فيلمش برنامه داشته. مطمئن باشيد اصلا همه آن مجموعه ها را ساخت تا به قرار "ساعت ٥ عصر"اش برسد. 
    اما مديري با كوله باري از تجربيات متفاوت در عرصه تلويزيون به ويژه با ساخت سريال ها و در سينما با بازيگري و شناخت درست مخاطب و از طرفي محبوبيتش، به ساخت اولين فيلمش رو آورده كه می بینیم استقبال  را از او كه چه فروشي فقط در روز اول مي كند: ٧٠٠ ميليون تومان برابر تمام روزهاي اكران برخي فيلم ها. و نيز طنزي كه براي نخستين فيلمش برگزيده به چه درجه كاملي از پختگي رسيده است.
    طنزش كه با تفاوت هايي باز برچسب برند كارهاي خود مديري را دارد. طنزي كه در دل قصه شكل مي گيرد و به هر قيمت به سمت هجو و هزل كشيده نشده و بيننده و مقوله طنز را دست كم نمي گيرد. طنز "تلخ و سياه" كه از يك اجتماع خيالي اگزجره درهم پيچيده و عصباني و مدام از اين سو به آن سو درحال حركت كه به يكديگر كوچكترين رحمي نمي كنند تراوش كرده است. و همين طنز شايد مرهمي باشد بر تحمل مصائبش . مصائبي كه از اجتماعي كوچك كه همان خانواده دو نفره آقاي پرهام است و بگو مگو با همسرِ در سفرش شروع مي شود و با آن گروه خشن فيلم در آپارتمان و بعد در بيمارستان و گورستان  تا ساعت ٥عصر ادامه مي يابد. نهايت و اوجش نيز كه با ماشين رفتن توي مغازه شيريني فروشي است، آن هم چه جايي، تلخي كه شيريني را هم به زير مي كشد. اين توانايي مديري است كه تماشاگرش را وامي دارد تا به طنز تلخ تر از زهر بخندد بدون آنكه حتي اندكي تماشاگرش تلخي جامعه اي كه قصه فيلم در آن شكل مي گيرد را فراموش كند. و به همين دليل است كه تماشاگر در پايان پس از تماشاي اين همه لحظات طنز كه به خنده واداشته اش مي گويد اين كه فيلم خنده داري نبوده! بله قرار هم  نبوده از آن جنس مرسوم باشد. اين همان توان و تجربه فيلمساز در ثبت فيلمش در ذهن مخاطبش است. 
    چقدر ظريف و زيبا اين خشم در فيلم آغاز و شعله ور مي شود. آرامش قبل از طوفان است آن حركات موزون اول صبح آقاي پرهام كه با تلفن همسر خشن و بددل و جوش آمدن شير و بند آمدن آب حمام تمام مي شود. گويي نبايد به اميد ماندن آبي براي از بين بردن چرك ها ماند. و شروع چهره يخ زده جامعه ساخته و پرداخته فيلمساز چه زيبا در ابتداي فيلم و در صورت مدير ساختمان تجلي يافته كه انگار اميدي به بهبود در روابط جامعه دوم فيلم كه همين آپارتمان وساكنينش است نبايد داشت. كم از اين اهالي آپارتمان نشين نديده ايم، انتظار داريم بخنديم؟ باز بايد فيلمساز را تحسين كرد كه با طنز ما را باز از منزلگاه دوم بلبشوي فيلم رهانده!
    و حالا راننده آژانس سرخوش و باز عصباني كه وسيله انتقال ما است به منزلگاه سوم؛ بيمارستان كه باز پر است از مردمي كه نگران و ناراحت و عصباني اند. مديري چه لوكيشني را براي اين مرحله برگزيده چون مقصد بعدي اين مردم خشمگين گورستان خواهد بود و نه اميدي به درماني كه وجود ندارد.
    و حالا در قبر هم آرامش نداري وقتي تلفن دستي ات آرامشت را مي گيرد. حتي مشايعت كنندگان هم گويي منتظر گردبادي هستند و اين جا هم نگرانند، حفظ آرامش شان سوري است، در چهره اشان نگراني ها را مي شود ديد. كه سپس با هجوم افرادي كه براي ديدن هنرمندان محبوب شان يورش مي آورند، انتظارشان برآورده مي شود. ديگر حتي در قبرستان هم آرامش نداري، به قول پرهام و نقل به مضمون؛ يعني آمده بودم يكم دلم واشه!
    .و بعد هم كه از جامعه عصباني يك كم جلوتر مي روي، مرد و مردمي عصباني كه دچار توهم هم شده اند و جلوي دست و پاي او را باز براي رسيدن به سرقرارش مي گيرند
    همه طول فيلم حسم اين بود كه هنوز پرهام در خواب است و صداي موبايل همسرش در ابتداي فيلم شروع اين روياي ترسناك بوده.اما وقتي در پلان پاياني فيلم تصوير همسر در گوشي اش را مي بينيم كه رو به دوربين فرياد مي كشد او در واقع دارد رو به ما و از ديدن تماشاگران فيلم فرياد مي زند. آيا بخشي از آن جامعه فيلم را ميان ما ديده؟ جامعه اي كه مي تواند هر كجاي دنيا باشد.
     
    اما در اين اجتماع خشمگين باز هم مي توان در كنار ديگراني به آرامش هم رسيد. 
    خود پرهام با بازي عجيب موفق سيامك انصاري كه نقش مرد خوب را بيش از حد خوب بازي كرده است. آرامش در چهره و رفتارش فوران مي كند و هنوز اميد را به يادمان مي آورد، پرستار كه سرشار از رفتار مهربانانه است و معاون بانك كه خيال مان را راحت مي كند كه هنوز دير نشده؛ نه نشده و مي توان دور ازاين اجتماع خشمگين اميدوارانه زيست.