دختري با پيراهن كتاني و شلوار جين

  • "دختر" یك ويژگي مهم ديگر سينماي ميركريمي را يادآوري مي‌كند و آن زن محوري آثار او پس از "خيلي دور خيلي نزديك" است. زن محوري و نه لزوما سينماي زنانه كه حتي وقتي در "امروز" نقش مرد در فيلم پررنگ مي‌شود باز قصه دور شخصيت زن شكل مي‌گيرد و...

    سال ٥٥ در آبادان، دختر يكي از آشناها يكهو گم شد... نه از جای دیگری شروع کنیم:

    "فيلم هاي رضا ميرکريمي را اصلا دوست ندارم و در ک شان نمي كنم و هیچ حرف اساسي و جذابيتي ندارند. متاسفم!"

    تاكنون با اين جمله های تند درباره سینمای میرکریمی برخورد نکرده ایم، هيچ وقت، هيچ جا... آثار اومورد توجه هستند و منتقدانش هنگامي كه فيلمي از او را هم دوست ندارند باز با احترام يادش مي كنند؟ راز رضا ميركريمي در چيست؟

     چه آثار او را دوست داشته باشيم و چه گاهي خير، نخستين نكته اي كه پس از تماشاي فيلم هايش رها یمان نكرده آرامشي است كه در شخصيت هاي آثارش رخ نموده و گاهي در تك تك شخصيت هاي يك اثر. طلبه جوان زير نور ماه، جراح و دختر دانشجو خيلي دور، خيلي نزديك، زن خانه دار به همين سادگي، عروس يه حبه قند و راننده تاكسيامروز همگي ابتدا با خود به آرامش رسيده اند و سپس آن را تقديم اطرافيان و در نهايت تماشاگران شان كرده اند. در امروز آرامش مرد تا به آن جا مي رسد كه بسياري از مخاطبانش به آن معترض هم مي شوند! و در يه حبه قند با آن همه تعدد شخصيت كسي را نمي بينيد كه با خود و ديگران در ستيز باشد. تك تك شان در حضور ديگران آرامش را لمس كرده اند. اين آرامش و امنيت جنس سينماي میرکریمی است و از آن نمي توان انتظار ترسيم فاجعه اي هولناك داشت.

    ويژگي ديگر فيلم هايش صداقتي است كه در كاراكترها احساس مي شود و همين، تمامي شخصيت هاي فيلم هاي او را دوست داشتني مي كند و تماشاگر را به ايشان نزديك تر. سادگی زن خانه دار به همين سادگي كه آتش می نهاد بر دل. و همين آبشار صداقت در آثار اوست كه كوچك ترين نقش منفي در آثارش را به ياد نمي آوريم. شايد منفي ترين شخصيت فيلم هاي ميركريمي، همسر همین زن خانه دار است. نقشي كه اتفاقا مهران كاشاني، نويسنده فيلمنامه چند فيلم دوست داشتني کارگردان بازي كرده! كه تازه آن نیز همدلي بسياري از تماشاگران را برمی انگیزد. 

    برجستگي ديگر آثار ميركريمي جنس قصه هاي جذاب و فرم روايت هاي ساده آن هاست كه به شدت از كف اجتماع مي آيند و شناخت فيلمساز از "خانواده" كه بستر اصلي تمام شان است باعث در گيري تماشاگر با مضامين انساني شان شده و در عين اصيل بودن جهان شمولند. از به همين سادگي و يه حبه قند گرفته كه سادگي از اسامي شان نيز متبادر است تا امروز كه شايد در نظر اول فيلم پيچيده اي به نظر مي رسد ولي در واقع يكي از ساده ترين روايت ها در ميان آثار فیلمساز به شمار مي رود، همگي نيز تنها براي تماشاگر ايراني ساخته نشده. شايد به همين دليل هم هست كه او را مرتب در سفرهاي جشنواره اي مي بينيم و رييس جشنواره جهاني فيلم فجر.

    قصه فيلم هاي ميركريمي نيز شكل كلاسيك دارند. از جايي شروع  و در جايي فرود مي آيند، يك دفعه محور اصلي محو نمي شود و فيلم معلق نمي ماند. كودكان و نوجوانان و جوانان هم عنصر نامنفك فيلم هاي او هستند و عامل جذابيت و پيشبرد فضاي فيلم و در آثاري ستون آن ها.

    فيلمساز، براي خلق آثارش و هر آنچه آن را جذاب تر مي كند نيز هيچ گاه كوتاه نيامده. نشنيده ايم بازيگري را براي فلان نقش دوست داشته و نشده، دقيقا هماني بوده كه بايد مي بوده، گويي نقش از همان ابتدا براي تن بازيگر مشخصش دوخته شده. حالا اگر از بازيگري هم استفاده كرده كه به نظر مي رسد كليشه بازي در آن نوع نقش است از به كارگيريش ترسي نداشته، خلق كليت اثر مهم بوده است. اگر لازم بوده، خانه يزدي را كامل در تهران ساخته و بنز چندين ميليوني را زير خاك برده؛ به همين سادگي!

    و اكنون مي توان تمام اين ويژگي ها را در آخرين فيلمش هم جستجو كرد و باز لذت برد.

    دختراما يك ويژگي مهم ديگر سينماي ميركريمي را يادآوري مي كند و آن زن محوري آثار او پس از خيلي دور خيلي نزديك است. زن محوري و نه لزوما سينماي زنانه كه حتي وقتي در امروز نقش مرد در فيلم پررنگ مي شود باز قصه دور شخصيت زن شكل مي گيرد و به اندازه حضور مرد، معنا می یابد.

    دخترولی مهم ترين فيلم او با چنين ويژگي است كه اين بار زنان هستند كه جدی تر قصه اشان حول كاراكتر پدر داستان، فيلم جذابي را شكل داده اند.

    دختر، عمه اش، مادرش، خواهرش و دوستانش كه اتفاقا دختر فيلمساز نيز در ميان ايشان است، مجموعه ای از دختران ديروز و امروز فيلم امروز رضا ميركريمي هستند با چهره هاي متفاوتي كه فيلمساز از ايشان و درخواست ها و اعتراض های شان ترسيم كرده است.

    خواسته و انتظار دختر امروز، ستاره، با دختر ديروز، مادرش، متفاوت است. اگر دختر ديروز نقش خود را با فرمان برداري كامل بازي و آن را در خانه همسر ادامه داده، ستاره از حالا سوداي سالم متفاوت ديگري در سر دارد و زندگي را در تداوم شكل گذشته نمي بيند. او جنسي از ماجراجويي را تجربه مي كند كه سفرش از آبادان، برايش مقدمه زندگي تازه است و اين شكل ديگري از زندگي است كه فرزانه، عمه اش نيز از آن سردرآورده و صداي اعتراضش را هم در فيلم وقتي با احمد، برادر خود روبه رو مي شود مي شنويم كه بگذارد ستاره رنجي كه او از بي توجهي برادر ديده از فشار پدر نبيند. و از پدر ستاره شيوه تربيتي ديگري را مي خواهد، معقول تر و در راهي متفاوت تر.

    به قول ترانه سكوت با صداي محسن يگانه در فيلم: "نزار فاصله ها بيشتر از اين شه، سكوت قلبت را بشكن و برگردد".

    البته ستاره تفاوت هایی با فرزانه كه متعلق به يك نسل عقب تر است دارد. او بيشتر با واقعيت ها طرف مي شود وقتي به عمه اش يادآوري مي كند در اين كه به پدرش گفته آبادان را در انتخاب رشته هاي دانشگاه نگنجانده، صداقت به خرج نداده یا با احساس و علاقه به خانواده اش روبه رو، جايي كه به فرزانه اشاره می کند پدرش گناه دارد.

     ميركريمي به خواسته هاي دختر در قالب گفتگوي دختران در كافي شاپ و موضوع هايي كه به آن اشاره می کنند نيز بسيار ديدني پرداخته و نتيجه گيري آن هم در اتومبيل سواري شان در اتوبان است كه با همان ترانهسكوت گويي انتظار تازه ايي از خانواده دارند.

    آن آرامش اشاره شده را نیز باز در دختر و در تماميت قصه مي توان يافت آن هنگام كه بعد از بگير و ببندها، كشتي را به ساحل آسودگي خود مي رساند و پدر را به يك تحول تازه. حالا ديگر اين جا هوا غبار آلود نيست، هواي تازه برفي راپدر در آرامشش نفس مي كشد.

    پدر با يك بازي كليشه اي ( به معناي خوب و دقيق و حيرت انگيز از سوي فرهاد اصلاني كه خواست فيلمساز بوده) نه تنها اثر منفي در تماشاگر و قصه باقي نمي گذارد بلكه همدلي مخاطب را برمي انگيزد چرا که اين گونه تربيت شده و فكر مي كند درست مي انديشد و مسئوليتش را تا روز ازدواج دختر و شوهر دادن خواهر مي داند و او كه اكنون اهميت دارد، ستاره است و حال در خواستگاري ديگر دخترش نبود هم نبود.  

    دختربا بازي پر احساس ماهور الوند كه ميركريمي وی را براي آثار آينده سينماي ايران و نيز فيلم هاي پدرش كشف كرده! نقدي منصفانه بر نگرش گذشته و تلاشي براي رسيدن به نگاهي تازه با احترام و حفظ اصول و حرمت ها و درك نسل جوان و مراقبت از ايشان براي دوري جستن از گردباد حوادث است. 

      *

    سال ٥٥ در آبادان، دختر يكي از آشناها يكهو گم شد. پدر و برادرهايش همه جا را به دنبال او گشتند. از خرمشهر تا اهواز و تهران، همه جا، اما نبود كه نبود. چند ماه بعد از ژاندارمري بصره نامه اي به همراه تصويري به ژاندارمري آبادان ارسال شد كه صاحب عكس فوق دختري است بيست و دو ساله، با پيراهن كتاني و شلوار جين، همراه مقداري سکه ايراني و باكره كه در اروند رود غرق و جنازه اش در اين منطقه از آب گرفته شده. در خودكشي او فقط خانواده مقصر نبودند. برخي از اقوامش و ديگران هم دخيل بودند. فشار هميشه به ساحل آرامش نمي رسد و فاجعه مي تواند در نزديكي باشد. اين سينما همين وظيفه را دارد، وظيفه اي بزرگ.

     

    ماهنامه فیلم، شماره 511، مرداد1395