گوزنها، چهل سال بعد

  • از دوستم مي‌خواهم از همين روز اول دل به شيوه من نبندد و خود را بسپارد به فيلم هاي مورد علاقه‌اش و بعد غرش را به من نزند كه چرا قرار نيست دختر(رضا ميركريمي) را ببينيم!

    خب اين هم يك نوع شيوه فيلم ديدن در جشنواره است و زماني اين راه را شروع كردم كه تماشاي آثار اول فيلم سازان اين قدردرجشنواره فیلم فجرتوي بورس نبود! البته امسال به سبك جشنواره فيلم زوريخ كه آثار اول، دوم و سوم فيلم سازان در بخش مسابقه اش مورد ارزيابي قرار مي گيرد من هم فيلم سوم فيلم سازان را به فقط تماشاي آثار اول و دوم افزوده ام. به هر حال تا اثر سوم يك فيلم ساز را مي توان تجربه هاي اوليه و تلاش هاي نخستين ايشان براي يافتن مسير سينمايي شان قلمداد كرد. مسعود كيميايي از رضا موتوري بود كه مشخص شد راهقيصر را ادامه خواهد داد كه فيلم دومش بود تا بيگانه بيا كه به قول پرويز دوايي دنياي آشنايش نبود و داريوش مهرجويي با آقاي هالو بود كه نشان داد سينماي او تداوم گاو خواهد بود نه الماس٣٣. اصغر فرهادي هم از شهرزيبا به چهارشنبه سوري رسيد تا از رقص در غبار. يا سينماي شاعرانه/تاريخي علي حاتمي بيشتر به دنياي نخستين فيلم او حسن كچل نزديك است تا طوقي... و اين چنين خودم را ازشيريني تماشاي مسير مشخص تري كه فيلم ساز براي ادامه سينمايش برگزيده در جشنواره محروم نكرده ام. شايد اين گونه دوستم را نيز راغب تر به همراهي ام كنم كه نيش و نوش هاي جذابي دارد و البته قرار گذاشته ايم از همين روز اول كه هر فيلم كارگردان باسابقه را نيز خواست تنها برود ببيند و به نكته اي از آن ها اشاره كند، مي گويد: " شايد از اين پس جشنواره هاي ديگر هم تا فيلم سوم را ملاك جواني سينماي فيلم ساز و تجربه اندوزيش قلمداد و در ارزيابي ها لحاظ كنند."

    نفسسومين فيلم نرگس آبيار هم چون شيار143 و در امتداد همان، نگاهي جدي و تازه به معناي زندگي و اثري به مراتب دشوارتر از دو فيلم پيشين فيلم ساز است. فيلمي كه فاقد قصه كلاسيك است و براي روايت ساده و البته جذاب زندگي خود، از عناصري  بهره برده تا لذتش را به تماشاگرش بچشاند. انتخاب "داستان"بي داستان فيلم كه فاقد اوج و فرود مشخصي است  با ترسيم دقيق و پرجزيياتش به ويژه در زندگي روستايي در كنار بازي حيرت انگيز پانته آ پناهي ها و شبنم مقدمي و بقيه و فيلم برداري مستند گونه ساعد نيك ذات نه تنها نفس فيلم را به شمارش نينداخته بلكه اثر را به موفقيت رسانده است. كارگردان توانسته در ترسيم تصويري افكار زخمي دختربچه كه اتفاقا بيشتر نتيجه هجمه اي است كه از سوي مادربزرگ ناتني اش كه هم جنس اوست به او وارد شده، موفق عمل كند. آبيار در نفس با قدرتي مثال زدني در كارگرداني و هدايت بازيگرانش نشان مي دهد بازي هاي خوب بازيگرانش در اثر قبلي جدا از توانايي هاي ايشان به حضور او در پشت دوربين به شدت وابسته بوده است. فيلم ثبيت نرگس آبيار به عنوان يك كارگردان كاربلد و صاحب سبك است كه مي توان باز از او درباره اشكال زندگي شنيد و اگرچه به نظر مي رسد نتوانسته فيلم را به دليل درگيري اش با فضاي آن و قصه اي كه رماني از خود اوست كوتاه كند اما بهتر است براي نمايش عمومي شسته رفته تر شود. دوستم كه فيلم اول نرگس آبيار، اشيا...كه بعد از شيار١٤٣ اكران شد را دوست نداشته اين گونه احساسش را به نفس بيان مي كند:" جدا تماشاي فيلم سوم عجب انتخابي بوده امسال برایت؛ بعد از ده سال چطوري غيرتت قبول كرد بيايي سراغش؟!"

    سومين فيلم رضا درميشيان، لانتوري هم اگرچه به لحاظ فرم و اجرا نسبت به عصباني نيستم ! اثر روبه جلويي نيست اما در كارنامه درميشيان بيشتر به لحاظ مضمون، فيلم قابل اعتنايي است. اگر ميان دو بخش فيلم، "لانتوريها" و اسيدپاشي تعادل منسجم تري برقرار مي شد و فيلم ساز هم زودتر به موضوع اصلي و بخش دوم فيلم وارد و از آن گفت وگو هاي فراوان با پيام هاي مستقيم وكادرهاي يكنواخت مي كاست و اين گونه خود را درگير تلفيق سينماي مستند، داستاني نمي كرد لانتوري مي توانست جدا از موفقيت آينده اش در گيشه كه به آن خواهد رسيد نظر مخاطبين خاص را هم بيشتر جلب کند. دوستم موافق من نيست و آن را يك سروگردن بالاتر از دو فيلم قبلي درميشيان مي داند: " لانتوري به لحاظ فرم در ادامه دو فيلم قبلي درميشيان است كه آثارش هميشه نكات تازه اي براي تماشاگر دارد. او چه زود از خود برندي ساخته." 

    اما نمونه موفق تر سينماي مستند، داستاني را مي توان در ايستاده در غبار(محمد حسين مهدويان) ديد كه حتما جايگاه خود را در كنار سفربه چزابه، مهاجر، هور در آتش و ديگر آثار ماندگار سينماي دفاع مقدس خواهد يافت. فيلمي كه با معرفي يكي از شجاع ترين سردارهاي جنگ، احمد متوسليان با بازي درخشان هادي حجازي فر، دوره هاي تاريخي را با موفقيت مرور كرده است. فيلم ساز كه با استفاده غير كليشه اي و جذاب از صداي اصلي احمد متوسليان و مصاحبه با نزديكان وي روي تصاويري كه به زيبايي كارگرداني و اجرا شده و به نمونه حقيقي و مستندشان پهلو مي زنند اثري به شدت تاثيرگذار را به نمايش گذاشته است. ايستاده در غبار مي تواند نمونه خوبي باشد براي آثاري كه قرار است دوره هاي مهم تاريخي و جنگ را بازگو كنند و تكراري هم نباشند. فرم و بيان تازه هم براي نسل جديد و هم براي آن ها كه بارها در اين خصوص فيلم و تصوير ديده اند به شدت مجذوب است. پايان فيلم نیز براي كسي كه با سرنوشت احمد متوسليان آشنا نيست، پس از تماشاي آن همه رشادت كه حال منتظر نمايش سرنوشت او است به يك شوك اساسي مي ماند اين فقدان.

    در سينما هستم كه دوستم تلفن مي كند:" ببين باديگارد عالي بود، حاتمي كيا هميشه حاتمي كياست، و آثارش هميشه دوست داشتني مثل آژانس شيشه اي و بوي پيرهن يوسف و روبان قرمز. اين را حداقل ببين، تو كه نمي بيني، كشتي منو با اين فيلم ديدنت!"

    از متولد٦٥ نخستين فيلم مجيد توكلي غافلگير نمي شوم  اما پس از تماشاي بسياري از فيلم هاي اول در همه اين سال ها و به ویژه در این دوره، آن چه هيجان انگيز بوده اين است كه جوانان با موضوع هاي تازه و به روز و يا ساختارهايي نو حتي براي قصه هاي تكراري، خود را شايسته به سينماي ايران معرفي كرده اند. در نظر اول شايد در بسياري از اين آثار نوعي ناپختگي نيز به چشم بخورد اما اين تلاش براي ديده شدن تا جايي پيش رفته كه گاهي پيگيري و استقبال از يك فيلم اولي را مي توان همسان با ساخته يك فيلم ساز باسابقه ديد. در متولد ٦٥ كه دروغ از سر و روي فيلم مي بارد و آفت بخشي از جوامع است، فيلم ساز تلاش كرده زبان سينمايي مناسبي را براي نمايش تبعات آن بيابد. توكلي گرچه سرانجام و گرفتاري دروغگويي را به زيبايي در آپارتمان و در آن حصر به نمايش مي گذارد اما اتفاقاتي كه در ادامه توسط صاحب خانه براي اثبات هويت اين پسر و دختر زنداني رقم مي خورد چندان جذاب و نفسگير و همراه با تعليق هاي جانانه و پيچ در پيچ كه لازمه اين فضا بوده، نيست و تكرار برخي صحبت ها گاهي خسته كننده هم به نظر مي رسد. پايان فيلم و حضور مابقي متضررها شايد كمي فضا را عوض مي كند اما تماشاگر از خود مي پرسد حضور زن با صندلي چرخدار كه براي صحت هويتي كه مورد نظر صاحب خانه است و البته تاييد نمي شود، نمي توانست زودتر اتفاق بيفتد. پلان آخر فيلم كه آن دو در تاريكي شب به قعر كادر دوربين مي روند اما نوعي تاكيد است كه سواري  بر اسباب دوز و كلك تمامي ندارد. متولد ٦٥ را مي توان فيلمي سرگرم كننده و موفق در اكران عمومي اش پيش بيني كرد.

     دوستم فيلم پرويز شهبازي را ديده و از تماشاي مالاريا هيجان زده شده:"مثل حركت بر روي يك طناب، ميخكوب كرده بود تماشاگرش را تا نتواند يك نفس عميق بكشد چه برسد به آن فكر كند!" 

    هميشه تماشاي فيلم هاي اول فيلم سازان برايم حس بسيار خوشايندي داشته به ويژه وقتي مورد اقبال تماشاگران در جشنواره هم واقع شده و امسال كه به صورت عجيبي براي نخستين بار ديدم كه براي برخي از اين فيلم ها تماشاگران روي زمين نشسته بودند. 

    يكي از اين فيلم ها من(سهيل بيرقي) نشان از فيلم ساز كاربلدي دارد كه به ابزار صحنه مسلط و در كار با بازيگرانش موفق است. ضعف فيلم اما عدم فيلمنامه قويي است كه به دست گرفته و حدود هفتاد دقيق فيلم صرف معرفي شخصيت زنش با بازي موفق ليلا حاتمي  و كارچاق كني اش شده و فراتر از آن نرفته و بقيه صرف دستگيري اش. شايد مهمترين دليلش تعدد كساني است كه او با آنها طرف است و فيلم زماني را براي هيچ تحليلي صرف نكرده. هرچند من ياداور آثار اخير كاهاني است كه مشاور كارگردان اين فيلم بوده اما از آن ظرافت هاي داستان گوي آثار كاهاني فاصله دارد. چيزي كه از همه چيز خوشايند تر مي تواند باشد اين خواهد بود كه يك فيلم اولي در زمان اكرانش هم خوب بفروشد. من می فروشد.  

    دوستم كه از تماشاي كفش هايم كو؟ آمده، نكته اي دارد:"مهمترين ويژگي آثار پوراحمد، حس هاي دل انگيز آشكار و نهان آنها است.فيلم اثر مهمي است و به هر حال يك روز ممكن است آلزايمر يقه خود ما را هم بگيرد. چه قدر تلخ است اين فيلم" 

    وقتي ساخته نخست يك کارگردان جوان اين همه مورد توجه و استقبال تماشاگران قرار مي گيرد، كه يكي از بهترين فيلم اولي هايي است كه تاكنون ديده اي و باورش سخت است كه فيلم اول اوست، قرار است تماشاگر در فيلم دوم و سوم و بيستمش با چه اثري روبرو شود؟ فقط بايد اظهار اميدواري كرد كه فيلم ساز پس از آن دچار وسواس و ترديد نشود كه فيلم دوم را پانزده سال بعد بسازد. صحبت از ابد و يك روز است كه كارگردانش سعيد روستايي خوب مي دانسته چي مي سازد و از اتمسفر مورد نيازش شناخت كافي داشته است. فيلمي كه پيش از آن كه به قصه كمرنگش متكي باشد به ترسيم دقيق جزييات و كنش واكنش هاي يك خانواده وابسته است. ابد و يك روز يادآور گوزنهاست با آن دست و پا زدن ها، مصيبت ها، تلاش براي انسان ماندن و دوستي هاي ناب/اين جا از جنس برادر و خواهري و چشماني كه پر از عشقه... با اين تفاوت كه اگر آن جا قدرت است كه به سيد تشر مي زند كه بلند شود و به خود بيايد، اين جا برادر معتاد است كه از برادر مي پرسد چرا خواهرشان را فروخته. و چه آواري است سكانس انتقال او به مركز ترك اعتياد در حالي كه نگران خواهرش است. فيلم پايان عجيبي دارد. در حالي كه به نظر مي رسد پايان فيلم سكانسي است كه دختر از داخل ماشين برادر كوچكش را مي بيند كه از او دور مي شود اما فيلم ادامه مي يابد تا به انتهای شيرين غيرقابل انتظاري با روند قصه برسد. گويي كارگردان خود را كنار كشيده و اين روياي شيرين ذهن تماشاگر است كه همسو با نويد، برادر كوچك خانواده، چنين سرانجامی را از اين قصه تكان دهنده مي خواهد،  مي خواهد كه خواهر برگردد. ابد و يك روز نام عجيبي هم دارد، نامي كه به معناي اصلي اش در فيلم اشاره مي شود اما در طول قصه كاربردي نمي يابد و در واقع اشاره به چنين زندگي است كه مي تواند همين گونه تلخ تا ابد ادامه يابد مگر آن كه يك روز خودشان بخواهند اتفاقي ديگر را رقم بزنند. فيلم كلكسيوني از ماندگارترين بازي هاي سينماي ايران و نه فقط اين فيلم را با خود به همراه دارد. از نويد محمد زاده و پيمان معادي و پريناز ايزديار گرفته تا همه بقيه... حال وقتي تماشاگر با چنين فيلم اولي درخشاني روبه رو مي شود ناخودآگاه انتظار از ديگر آثار نخست هم بالاتر مي رود. خانه اي در خيابان چهل و يكم(حميدرضا قرباني) اما صرف نظر از اين حساسيت، گرچه خط قصه پركششي دارد ولي در اجرا اثر پخته و تاثير گذاري نيست. مردي توسط برادرش كشته شده اما در اعضاي خانواده اشان انگار نه انگار اتفاقي افتاده، مادر پيش از درگيري هماني است كه بعد هست و حتي چهل روز بعدش هست. گويي به بازيگران متني داده شده و همان را از رویش مي خوانند. تاكنون علي مصفا و مهناز افشار را اين قدر منفعل و بي كنش نديده بودم كه مقصر هم نيستند، نقش ها و متن ها جايي براي عرض اندام نداشته اند. فيلم پايان مشخصي هم ندارد و نمي دانيم چه سرنوشتي در انتظار قاتل خواهد بود. اين نوع انتها، حتي به معناي پايان باز هم نيست تا تماشاگرش را به حدس و گمان و تفسير وادارد چون اطلاعات كلامي و تصويري كافي ارائه نكرده است، فقط تماشاگر احساس مي كند فيلم قسمت دومي خواهد داشت. راستش هر چه راجع به نام فيلم هم فكر كردم كه چرا خيابان چهل و يكم و چهل و دوم نه چيزي دستگيرم نشد. در فكر دوستم هستم و اين بار خوشحال كه پيش من نبوده تا باز بگويد چرا فقط فيلم اول كه پيام كوتاهي روي تلگرام مي فرستد:" دو تا فيلم پشت سر هم ديدم؛ باركد جالب بود، من راي "ميانه" دادم به فيلم. به دختر هم راي "پسنديدم".راستي در آراي مردمي راي "نپسنديدم" هم يك امتياز دارد، چرا؟؛ بامزه است!"

    فيلم اول ابراهيم ابراهيميان را نديده ام و عادت نمي كنيم براي من كه شناختي از دنياي کارگردانش ندارم حكم فيلم اول را دارد. اما از همين فيلم هم مي توان علاقه فيلم ساز به سينماي قصه گو با همه جذابيت ها و ستاره هاي قديم و جديدش را شناخت. فيلمي كه گره اصلي اش تا سكانس پاياني رو نمي شود و تماشاگرش را تا انتها همراه خود مي كند اما در اين جا نيز روايت قصه در نهايت تاثير زيادي بر تماشاگر نمي گذارد. دختر جواني هم در اين فيلم مي ميرد و در ما هيچ حس هم دردي يا احساس ترس و دلهره و شكستي از سوي شخصيت ها منتقل نمي شود. اين به توانايي بازيگران برنمي گردد كه همه از خوب هاي اين سينما هستند، خود تم اصلي هم جذاب و درگير كننده است اما چيدمان قصه و سكانس هايي كه روي خط اصلي داستان بنا نهاده شده چندان موفق درنيامده و در جاهايي بالارفتن تماشاگر از آن خسته اش مي كند. حتي پيچيده گي هاي تزريق شده به فيلم براي از رمق نيفتادن تماشاگر مثل اشاره به بارداري دانشجوي درگذشته نيز كمكي به تاثير گذاري آن نكرده است. در نهايت عادت نمي كنيم در ساختار و فيلمنامه اثري نيست كه ردي از خود به يادگار بگذارد و همه چيز در همان سالن تاريك به پايان مي رسد. دوستم رفته در اينستاگرامش مطلبي راجع به اژدها وارد مي شود گذاشته كه خوب نيست، اين نوع واكنش و نظر دادن را دوست ندارم، شايد برخي فيلم ها را بايد دوباره ديد و با تامل بيشتر درموردشان نظر داد؛ برداشتش!

    به دنيا آمدنرا دومين بار در سينما چارسو مي بينم. بار نخست تصوير آن قدر تيره و كدر بود كه ري اكشن ها و بازي چهره الهام كردا كه يكي از ويژگي هاي كارش در اين فيلم است را اصلا نديدم! سالن چارسو را جدا در برنامه ريزي هاي سينما رفتن تان بگنجانيد؛ تصوير و صدا و صندلي و كافه و پاركينگ همه رقم خوب.

    دومين فيلم محسن عبدالوهاب مانند فيلم اول اثر ساده ايست كه قصه اش را مي توان تا به انتها بدون حشو و زوائدي دنبال كرد و اين ويژگي كمي نيست. مشكلم با اين فيلم آغاز و پايان بحرانش است كه يك دفعه اتفاق مي افتد. زن كه آماده سقط جنينش است و با شوهرش بگو بخند دارد، تغيير تصميمش براي تماشاگر ملموس نيست و پايان فيلم و رضايت شوهر از بچه دوم نيز به هم چنين. به موازات مسئله زن با سقط جنينش گروه تاتري را هم مي بينيم كه دلواپس اجرا و عدم اجراي شان هستند؛ و چه زيبا خلق اثري هنري به مثابه يك زايش.  

    به دنيا آمدنيكي از معدود فيلم هايي بود كه پس از تماشا در جشنواره امسال بلافاصله دوست داشتم باز ببينم، فيلمي با لحظات مفرح و اميد بخش. امسال كه هر چه فيلم ديدم اگر چه برخي بسيار خوب اما همه تلخ و گزنده. فيلمي كه سرشار از عشق باشد و حالت را جا بياورد من كه در اين آثار اول و دوم و سوم نديدم. نه جنگل ديدم و نه باران و نه حتي انزلي و ساغري سازان!

    آخرين فيلم را كه مي بينم، دوستم بيرون سينما منتظرم است، و باز ناراحت. سال قبل از اين كه فقط فيلم اول و دوم ديد دمغ بود و امسال از اين كه تعدادي از آثار اول و دوم  را از دست داد. مي پرسد؛ راستي خوب بود، خوش گذشت، مي ارزيد؟:"در دنياي تو ساعت چند است؟!"