اولین همسفر من

  • ˜ دوستم باز مثل هر سال مي گويد: «ولي امسال خيلي ها نيستند، جشنواره مثل هميشه نيست!» اما براي من هميشه خيلي ها هستند.همان آشناهاي ناآشنا.

    ˜  ˜ دوستم باز مثل هر سال مي گويد: «ولي امسال خيلي ها نيستند، جشنواره مثل هميشه نيست!» اما براي من هميشه خيلي ها هستند؛ همان آشناهاي ناآشنا. يك دهه است آثار فيلم سازان اول و دوم، هيجان انگيزترين بخش جشنواره و اولويتم براي تماشاي فيلم ها بوده است. سال گذشته كه فقط فيلم هاي اول و دوم را ديدم.  دوستم نيز كه قرار است امسال همپاي من فقط به تماشاي اين فيلم ها بيايد اضافه مي كند: «ولي مي گويند اغلب اين فيلم اولي ها سوداي سيمرغ داشتند!» با او در هشتمين جشنوارة فيلم فجر تصادفي هنگام تماشاي يك فيلم اولي آشنا شدم و آخرين پرواز (احمد رضا درويش) دوستي مان را شكل داد. گفته فقط مي خواهد فيلم هاي اول و دوم را ببيند، اما قول نمي دهد؛ سخت است! 

    با حضور گسترده تر فيلم سازان اول به نسبت سال هاي گذشته و با غيبت چهره هاي بسياري از سينماگران محبوب و مشهور، جشنوارة امسال را بايد بي شك سال جوان ها نام گذاري كرد و براي نگارنده كه فقط اين فيلم ها را مي بيند بسيار هم دلپذير بود، اما با حضور بزرگان، جشنواره ها اعتبار مي يابند. سينماي ايران را مگر مي شود بدون كيميايي، مهرجويي، حاتمي كيا، فرهادي، پوراحمد، بني اعتماد، عياري، ميركريمي، درخشنده و بسياري ديگر تصور كرد؟ اصلاً بسياري از جشنواره ها هزينه مي كنند تا در جشنواره شان با دعوت از چهره هاي محبوب، به اعتبار و شهرت خود بيفزايند. سال به سال بر تعداد جوان ها افزوده شده و در جشنواره از سوي علاقه مندان جدي تر گرفته شده اند. اما بايد از ابتدا اين فيلم سازان خود نيز به فكر امكان اكران عمومي آثارشان باشند. روشن است انتخاب قصه اي تازه و ساختار جذاب سينمايي مي تواند قدم اول در اين زمينه باشد و فيلم را نبايد بدون اعتنا به استقبال تماشاگر ساخت. از نمونه هاي موفق امسال جشنواره در اين زمينه بايد از چهارشنبه نوزده ارديبهشت ، در دنیای تو ساعت چند است؟ ، نزديك تر ، چاقي! ، شكاف ، جامه دران و ناهید يادي كرد. به قول دوستم: «طي همة اين سال ها هر وقت فيلمي براي اكران مورد توجه پخش كننده و سينمادار قرار نگرفته و به نمايش درنيامده، كارگردان خود را مبرا كرده و همه چيز را گردن ديگران انداخته است.»

    بوفالو (كاوه سجادي حسيني) اگر چه آغاز خوبي دارد و به نظر مي رسد ايدة جذاب اصلي همين زوج سارقي است كه يكي از آن ها با طلاهاي دزدي شوخي شوخي در مرداب غرق مي شود اما قصه كه بايد تازه از اين جا اوج بگيرد، جاني براي جلو بردن فيلم ندارد. دومين ساختة سجادي حسيني فقط پرسش هاي بي پاسخي در ذهن تماشاگر ايجاد مي كند با پاياني حتي نه باز بلكه رها كه بازي هاي خوب پرويز پرستويي و سهيلا گلستاني نيز نتواند تماشاگر را از سردرگمي رها كند. البته برخي لحظه هاي موفق نيمة اول فيلم به ويژه با بازي هومن سيدي، اميدمان را به كارگردان و فيلم هاي بعدي او حفظ مي كند. دوستم مي گويد: «شكوفه با بازي سهيلا گلستاني و آن چهره و رفتار معصوم و مظلوم و محجوبش به همه چي شبيه بود الا آدم خلافكاري كه در مرداب فقط دنبال كيفش باشد!»

    دادن اطلاعات قطره چكاني به تماشاگر شايد در حوصلة بينندة اين روزهاي سينما نباشد و از حسين مهكام به عنوان فيلم نامه نويس موفق چند اثر موفق اين انتظار مي رفت در مورد فيلم نامة نخستين فيلمش آزادي مشروط وسواس بيش تري نشان مي داد. البته شايد اگر اين گونه هم نبود فيلم به زمان يك اثر سينمايي نمي رسيد. داستان تا آزادي نوجوان حرفي ندارد و پس از آزادي او نيز آن قدر رو است كه از همان ابتدا مي توان پايانش را حدس زد. دوستم عصبي و دل خور، هنوز به فيلم سوم نرسيده ايم مي گويد: «حالا قسم نخورده ايم كه نبايد رخ دیوانه و عصر يخ بندان را ببينيم. مي بينيم، مي گوييم نديده ايم! تو هم كه فقط راجع به اولي ها مي نويسي در مطلبت اسمي از آن ها نبر!»

    احتمال باران اسيدي (بهتاش صناعي ها) پر است از مضامين تكراري غم تنهايي و عشق هاي پنهاني در دل مانده و در جست وجوي رفاقت هاي ازدست رفته و تازه يافته. فيلم مي تواند قصه اي نداشته باشد يا خط قصة كم رنگي را دنبال كند، شخصيت ها به تحولي برسند يا نرسند، اما حداقل بايد با تأثير اندكي بر تماشاگر او را با خود به حركت وادارد. دوستم كه گويي صبرش رو به پايان است و به دنبال مرگ ماهی است، مي گويد: «حالا خانة پدري را در جشنوارة پارسال نديدي و فيلم را از دست دادي، چه افتخاري داشته؟ كوتاه بيا برويم فيلم يدالله صمدي را ببينيم بعد از هشت سال!»

    چاقي! راما قويدل نشان از توان فيلم ساز در روايت قصه اش دارد. فيلم گرچه داستان تازه اي ندارد اما با روايت جذابش می تواند اميدوار به موفقيت در گيشه باشد و اين همان چيزي است كه سينماي ايران در اين روزها به آن نياز دارد. البته تحول انتهايي فيلم شتابزده به نظر مي رسد و فيلم ساز بايد وقت بيش تري از فيلم را صرف آن مي كرد. حضور حميد فرخ نژاد در هر فيلم نعمتي است و با علي مصفا هم در ادامة اين مطلب كار داريم هنوز. دوستم كه از چاقي بيزار است، فيلم را از دست مي دهد!

    تاثیرگذارترین پیام کیارش اسدی زاده در شکاف جایی است که زن حاضر شده به دلیل بیماری، رحم و سلامت خود را از دست بدهد اما به علت عدم اطمینان کافی از تداوم زندگی زناشویی اش تن به بارداری ندهد. و به نظر می رسد تمام قصه اصلی و جدایی در زندگی دوستش و سرنوشت تلخ فرزند آن ها، همه در تاکید این از خود گذشتگی است. گويي آيندة خود و سرنوشت تولد فرزند را در آن زندگي تمام شده و سرگرداني کودک مي بيند.باوركردني نيست كه سكانس دردناك پاياني را كارگرداني چنين جوان ساخته باشد و سحر دولتشاهي باز هم بازي تأثيرگذاري دارد. دوستم كه در مقابل وسوسة تماشاي ايران برگر مقاومت جانانه اي كرده، هم چنان نق مي زند: «اما چه قدر شكاف و بدبيني و تلخي در اين مرد، آن زن، اين بچه، آن زندگي؟، حتي روي درِ ماشين!»

    امسال در ميان فيلم هاي اول، چيزي كه بسيار خودنمايي مي كند حضور سينماگران حرفه ای و بازيگرهاي مطرح است كه همه، جوانان را جدي گرفته اند. چه خوب كه بازيگر مطرحي حاضر شده فقط چند دقيقه در يك فيلم اولي بازي كند. دوستم با همان لحن گزنده اش مي گويد: «خوبه شرط نگذاشتی که  فيلم بردارش هم بايد كار اولش باشد يا بازيگرانش نابازيگر باشند تا فیلم ها را ببینیم!»

    كشتي سوخته اي را به عنوان نمادي از دنياي بي ارزش مادي تصور كردن كه دور تا دورش جنگ است و انباشته از صداي خشونت كه انسان ها در آن در جست وجوي آرامش هستند، ايدة جذاب فيلم بدون مرز (اميرحسين عسكري) است. فيلم مي كوشد با كم كردن كاربرد زبان به عنوان يكي از تفاوت هاي ملت ها، عاطفه را عامل پيوند انسان ها معرفي كند. اما فيلم از پس آن برنيامده است. گويي فقط گريه هاي نوزاد، دختر عراقي و سرباز آمريكايي عامل پيوند و درك آدم ها از يكديگر است در حالي كه تا سكانس قبلش روي هم اسلحه مي كشند! اما سكانس پاياني ديدني است: خشونت جايي براي آرامش باقي نگذاشته و در چشمان اشك آلود پسر بايد دنياي بدون مرز را تنها رؤيايي قلمداد كرد. دوستم به نكتة جالبي اشاره مي كند: «اين پسر كه فارسي را با لهجة عربي صحبت مي كند و معلوم است يك ايراني عرب زبان است، چه طور حرف هاي دختر عراقي را متوجه نمي شود و حتي نمي تواند كلمه اي را به عربي بگويد؟ پس براي مضموني كه فيلم دنبال مي كند، بايد يك پسربچة جنوبي غيرعرب زبان انتخاب مي كردند تا روابط اين دو شخصيت كه قرار است زبان هم را ندانند، تأثيرگذارتر مي شد. البته صرف نظر از اين موضوع، بازي عليرضا بالندي بسيار خوب است.»

    نزديك تر (مصطفي احمدي) فيلم يك دستي نيست. نيمة اول در شب، آدم ها با چهره هاي عبوس، پيوسته و بدون منطق به يكديگر گير و نيمة دوم، صبح روز بعد همان ها با چهره هايي اين بار شاد، پيوسته و بي منطق قربان صدقة هم مي روند. اين نوع تحول در نوع خودش جالب توجه است. البته فيلم قابليت جذب تماشاگر را در اكران خواهد داشت. باز هم دوست گرامي: «تا حالا نشنيده بودم معتادي پس از درمان، خوب و خوش دست نامزدش را گرفته و آمده باشد براي ديدار خانواده اش اما همه از ديدنش ناراحت شوند.»

    مجيد اسماعيلي كارگردان ماهي سياه كوچولو پيش از نمايش فيلمش در سينما آزادي گفت بهتر است ابتدا به روابط انساني فيلم در بستر موضوع تاريخي آن توجه كرد. ماهي سياه كوچولو يك فيلم خوش ساخت اكشن از يك كارگردان جوان كاربلد است كه به قول همايون ارشادي در جلسة معرفي فيلم: «در تمام طول كار فكر مي كردم با كارگرداني طرفم كه فيلم بيستمش را مي سازد.» این بار دوستم اشاره مي كند: «كلمة جوان يا فيلم اولي در مورد بعضي فيلم سازان اين دوره، صفت هاي كوچكي هستند با فيلم هايی كه ساخته و تجربه هاي فراواني كه داشته اند.» راست مي گويد نمونه اش اين فيلم ها هستند:  

    چهارشنبه نوزده ارديبهشت اثر قدرتمند و نفس گيري است. به جرأت مي توان گفت فيلم هاي نخست بسياري از صاحب نام هاي امروز، به قدرت آثار برخي از جوانان اين دوره مانند همين فيلم وحيد جليلوند نبودند. فيلم گرمي كه پايان درخشاني دارد. وقتي تيتراژ شروع مي شود باز به سکانس آخر بازمي گرديم كه زن پيغام مي گذارد و طلب كمك مي كند، گويي با قصه اي تمام نشدني طرفيم كه مي توانسته در هر روزي اتفاق بيفتد. دوستم مي گويد: «شايد روزي از اين فيلم به عنوان جهش يافته و به روزشدة سينماي مسعود كيميايي نام ببرند.» دوستم كيميايي را دوست دارد.

    جامه دران (حميدرضا قطبي) در انتها حس خوبي به تماشاگر مي دهد و اقتباس سينمايي موفقي است از كتاب جامه دران اثر ناهيد طباطبايي كه يك سال پيش از چهل سالگي آن را نوشته است. فیلم پاياني به يادماندني و غافل گيركننده دارد و باران كوثري فراموش نشدني است؛ و البته باز هم سخن دوست: «برخي از نويسندگان چرا اجازه استفاده از آثارشان را به سینماگران نمی دهند؟ ایشان فقط ما را از تماشای آثار خوب محروم می کنند.»

      ناهيد (آيدا پناهنده) تلاش مي كند به يك سينماي واقع گرايانة اجتماعي نزدیک و از بازي با احساسات تماشاگرش، هوشمندانه حذر كند. کارگردان قصة ساده و البته نه چندان تازه اش را سرراست روايت مي كند. نويد محمدزاده تلاش دارد نقش هاي متفاوت بازي كند و دوستم هم معتقد است: «ساره بيات، نقش زنان رنج كشيده را عالي بازي مي كند.»  

    اما گل سرسبد فيلم هاي اول امسال ساختة كسي است كه وقتي در نوجواني مطالب او را در مجله مي خواندم بر اين باور بودم كه اگر روزي خودش فيلم بسازد لابد فيلم ساز خوبي مي شود. دير ساخت اما هماني را ساخت كه بايد مي ساخت؛ فيلمي در ستايش عشق از صفي يزدانيان. اين عشق از نامش در دنياي تو ساعت چند است؟ آغاز مي شود؛ وقتي فرهاد، ساعت و لحظه هاي جواني اش را پاي علاقه به معشوق و وصال او گذاشته است. عشقي كه گاهي به تلخي مي زند و عمر به پايش رفته، نَمي به چشم مي آورد. جدا از قصة جذاب فيلم و جزييات زيبا با قاب بندي هاي درخشانش و فلاش بك هاي به جا و تلفيق هاي زيباي واقعيت و خيال، بايد يادي كرد از تدوين يك دست فردين صاحب الزماني كه نقش مؤثري در خلق اين فيلم ساده و در عين حال پيچيده داشته است. موسيقي كريستف رضاعي شنيدني ست و بازي هاي ليلا حاتمي، علي مصفا - كه بايد ديگر فيلم به فيلم منتظر بازي هاي ديدني ترش بود- و نيز زهرا حاتمي، خوب و دوست داشتني. دوستم مي گويد: «نمي دانم در جاي جاي فيلم چرا سوته دلان از جلوي چشمانم دور نمي شد. نه آن كه چون جمع خانوادة علي حاتمي جمع بود يا از زبان فرهاد مي شنويم كه: "بلا روزگاريه عاشقيت"؛ شايد چون فرهاد و مجيد ظروفچي هر دو در آتش عشق سوختند. گويي علي حاتمي در فيلم حضور داشت؛ من او را ديدم!»

    لذت تماشاي فيلم هاي اول، لذت از اعتمادبه نفس و توانايي جوانان سينماي نوين ايران است كه انرژي خوبي به تماشاگر مي دهند و تنها به تماشاي آثار اول و دوم نشستن حسي دلپذير دارد كه دوست ندارم طعمش را با تماشاي فيلم هاي ديگر از بين ببرم. حتي وقتي در ميان شان ضعفي هم مي بيني، دافعه اي در كار نيست؛ مي گويي خب كار اول شان است. البته وسوسة تماشاي فيلم هاي بزرگان كه همه در طول جشنواره درباره شان صحبت مي كنند نيز هميشه همراهم است و مقاومت در برابر نديدن آن ها نيز همواره سخت بوده. اين شكل تماشاي فيلم در جشنواره را به كسي توصيه نمي كنم حتي ديگر به دوستم كه مرگ ماهي را نديد. بايد عشق اولين همسفر آدم باشد در اين راه... دوستم مي خندد و مي گويد: «بلا روزگاريه عاشقيت!»

     

    ماهنامه فیلم شماره488 اسفند1393