از زوریخ با عشق!

  • ...وي اشاره مي‌كند عشقي كه تمام و كمال به‌تواند روح و روان تماشاگر را به تسخيرخود درآورد و ماندگار باشد، در سينمای‌مان نديده‌ام، و از نمونه‌هايي كه برايش مي‌آورم راضي نمي‌شود. مي‌گويد منظورم را در زوريخ متوجه خواهي شد: "خودت عشق را ميابي"!

    از پاريس كه به سمت جشنواره در پروازم با دانشجوي ايراني آشنا مي شوم كه دكتراي محيط زيست در زوريخ مي خواند. به محض آشنايي يك راست مي رود سر اصل مطلب كه با سينماي ايران آشنا است. او می گويد يكي از موضوع هايي كه سينماي ايران از ابتدايش به آن توجه دقيقي نكرده عشق است و حالا شما اخيراً برايش ويژه نامه هم درآورده ايد!

    وي اشاره مي كند عشقي كه تمام و كمال به تواند روح و روان تماشاگر را به تسخيرخود درآورد و ماندگار باشد، در سينمای مان نديده ام، بوده اما هر چه بوده در سطح بوده و از نمونه هايي كه برايش مي آورم راضي نمي شود. مي گويد منظورم را در زوريخ متوجه خواهي شد: "خودت عشق را ميابي"!

    ابتدا به نظر مي رسد زوريخ با وجود لوكارنو و آن قدمت طولاني جشنواره و سينماي پياتزا گرانده چند هزار نفري رو باز مشهورش نبايد حرفي براي گفتن داشته باشد اما با گذشت روزهاي جشنواره داستان تغيير مي كند و زوريخ ثابت مي کند براي رسيدن به دهه اول عمر خود تجربه هاي بسياري آموخته، باورتان نمي شود كه با جشنواره اي ده ساله طرفيد. اين شايد به مديريت و برنامه ريزي دقيق و نظم آن، علاقه مندان بسيار فيلم در شهر، استقبال سينماگران جهان در طول اين ده دوره، فيلم هاي انتخابي كه سعي كرده آثار مهم سال را به نمايش بگذارد، آب و هواي خوبش و شايد حرف هاي آن دانشجو برگردد كه البته من هنوز از صحبت هايش چيزي سردرنياورده ام!

    زوريخ، بزرگترين و پرجمعيت ترين شهر در شمال مركزي سوييس در دامنه كوه هاي آلپ است. اين شهر قطب اقتصادي و فرهنگي سوييس و از زيباترين شهرهاي دنياست كه مردمش گرچه به زبان آلماني صحبت مي كنند اما بسياري از آن ها با زبان هاي انگليسي، فرانسه و ايتاليايي آشنايي دارند! در اين شهر درصد بي سوادي از سال١٩٥٠ صفر است و دانشگاه هاي آن هر ساله جز برترين دانشگاه هاي دنيا هستند. شما در شهر هنوز مي توانيد ساختمان دفتر آلبرت انيشتين را ببينيد كه فوق ليسانس و دكتراي خود را در زوريخ گرفته بود. رودخانه ليمات، شهر را به دو بخش غربي، شرقي تقسيم كرده كه در نهايت به درياچه زوريخ منتهي مي شود كه در واقع درياچه محصوري است و راه به جايي ندارد.

    بله، همه اين ها درست اما كو عشق!

    كارل اسپوئریkarl spoerri كه به اتفاق خانم نادیا شیلد کنخت nadja schildknecht(با آن نام سخت و البته چهره هميشه خندانش) بنيان گزار جشنواره و مدير هنري آن است درباره جشنواره زوريخ و اهدافي كه تاكنون به آن دست يافته اند مي گويد:" امروز اين جشنواره مهمترين فستيوال پاييزي فيلم در كشورهاي آلماني زبان و جايي براي عرضه آثاري ديدني از سينماي جهان و كشور سوييس است. ما هرگز به چنين موفقيتي در ده سال نمي انديشيديم. جشنواره ما اگر چه محل كشف استعدادهاي تازه است اما از حضور چهره هاي سرشناس و ستاره هاي سينما و فيلم هاي مطرح هم غافل نيستيم. آن ها براي جشنواره بيننده بيشتري مي آورند و بيننده ها حتي اسپانسر! و اين حاميان مالي هزينه ها را پوشش مي دهند. تماشاگرها و اين حاميان ضامن بقاي طولاني مدت هر جشنواره اي مي شوند. ما هر سال جشنواره را توسعه خواهيم داد و ايده هاي فراواني براي چنين جشنواره پرظرفيتي داريم." 

    مدیران جشنواره

    جشنواره در دوره هاي گذشته ميزبان چهره هاي پرطرفداري در دنياي سينما نظير شان پن، هريسون فورد، رومن پولانسكي، کاستا گاوراس، سيلوستر استالونه، جان تراولتا، مورگان فريمن، كن لوچ، ميشاييل هانكه، اما استون، اوليور استون، سوزان ساراندن، ريچارد گير و حتي رونالدو، فوتباليست برزيلي بوده كه آقاي گل جام جهاني لابد به دليل حضور مقر فيفا در زوريخ به جشنواره دعوت شده!

    امسال هم كه به تعداد اين چهره ها اضافه كنيد: كيت بلانشت، جان مالكوويچ و آنتونيو باندراس و... در تيزري هم كه از اين چهره ها در سالن سينما پخش مي شود اين جمله را زياد مي شنويم كه عاشق زوريخ هستيم!

    به هر حال ستاره ها عنصر تفكيك ناپذير دنياي سينما و بخشي از جذابيت جشنواره ها هستند كه اكنون فستيوال جواني مانند زوريخ راه اعتبار و شهرت سريع تر خود را در نمايش آن ها يافته، كه البته زياد هم بي راه نيست.

    جشنواره زوريخ هم مانند ديگر فستيوال ها از بخش هاي متعددي تشكيل شده اما مهمترين آن ها: بخش مسابقه فيلم هاي بلند داستاني اول و دوم، مسابقه فيلم هاي مستند بين المللي و بخش مسابقه مستند سينماي سوييس، آلمان و اطريش.

    در بخش اهداي جوايز به نكته جالبي برمي خورم، براي بهترين فيلم اول يا دوم يا سوم كارگردان هاي سوييسي حاضر در جشنواره هم جايزه ويژه اي در نظر گرفته شده. اين "سوم" را تاكنون نشنيده بودم كه جشنواره اي با فيلم سوم نيز فيلم ساز را هنوز در دنياي سينما جوان بنامد. نگارنده كه در جشنواره فجر تاكنون فقط به تماشاي آثار اول و دوم مي نشست از دوره آينده فيلم سوم را نيز به گزينه هاي خود اضافه خواهد كرد! به هر حال تجربه هاي نخستين فيلم ساز ها هميشه جذاب و ديدني بوده...

    اين جايزه در جشنواره به گوشتالو، ساخته برونو دويل  رسيد. فيلمي از بخش مسابقهداستانی درباره كوين، پسر چاق ١٢ ساله ١٠٠ كيلويي كه با مسائل و معضلاتي دست به گريبان است و گرچه از دست كسي كاري برايش ساخته نيست اما تماشاگر هم دوستش دارد.

    يكي ديگر از نكات تازه اين جشنواره فرش سبز به جاي فرش قرمز زير پاي شركت كنندگان است. اين هم شايد به اهميت ايشان به محيط زيست برگردد، گفتم محيط زيست ياد دانشجوي همسفرم در پرواز مي افتم كه هرچه چشم چشم مي كنم در جشنواره نه هنوز او را يافته ام نه چيزهايي كه نويدش را داده بود!

    تنها ايراني حاضر در بخش مسابقه نيما جاويدي است با نخستين فيلمش، ملبورن. پس چرا با ايران شروع نكنم... در هر چهار نمايش فيلم در سالن هاي متفاوت جشنواره بليط هاي فيلم sold outشده و خيلي زود به اتمام رسيده، عجب تشنگي مي آورد سينماي ايران براي مخاطب جهاني اش. در جلسه پرسش و پاسخ پس از فيلم هم كه تماشاگر ها نشسته اند تا جواب سوال ها و ابهام هاي خود را بيابند، از او مي پرسند چرا اسم فیلم ملبورن است و چرا زوريخ نه، اين جا هم زندگي پر از زیبایی و آسايش و عشق است!

    جاويدي در نخستين اثرش نشان داده كه آمده تا بماند و فيلمش با آن خانه و ايده اوليه قصه و البته پيمان معادي( كه چه بازيگر خوبي است) شايد در يك سوم ابتدايي  اصغر فرهادي را بي درنگ به ياد مي آورد، اما در ادامه اين جاويدي است كه در ملبورن مي ماند تا فرهادي بزرگ برای تماشاگر در زوريخ!

    درماندگي زوج با اتفاقي كه گريبانشان را گرفته و تماشاگر را هم با خود به قعر آن مخمصه كشانده اند و از يافتن راهي براي خروج از بحرانش درمانده اند از ملبورن اثري جذاب ساخته، فیلمی كه مي توان پايان هاي متعددي برايش ساخت و يا تماشاگر براي خود خواهد ساخت و اين ويژگي يك اثر تمام نشدني نزد مخاطب است. 

    گلهاساخته جان گارانو و خوزه مري گوناگا محصول اسپانيا يكي ديگر از فيلم هاي بخش مسابقه سينماي داستاني است كه روايت گر سرگذشت زن ميانسالي به نام آنا است كه روزي با سبد گلي روبه رو مي شود كه نمي داند از سوي كيست و تداوم اين ارسال زندگي زناشويي او را به مخاطره می اندازد. كسي كه گل ها را ارسال كرده ناگهان در تصادفي مي ميرد و آنا تازه پس از مرگ او مي فهمد كي بوده و حال اوست كه پيوسته گل هايي در صحنه تصادفش به ياد او قرار مي دهد.بقيه اش را تعريف نمي كنم چون از برخي خواننده ها شنيده ام كه گزارش ما از جشنواره ها و حتي خلاصه كوتاهي از فيلم ها گاهي به تماشاي اين فيلم ها در آينده لطمه مي زند، يك بار كه اصلا پيام كوتاه تهديدآميزي داشتم از يكي از دوستان نزديكتر! مي گويند همين كه حس كنجكاوي در مخاطب بوجود آورد كافي است... خلاصه كه به قصه آنا كنجكاو شديد كافي است! فيلم داستان پركششي دارد كه با عشقي معنوي تماشاگر را در جشنواره روبه رو مي كند كه البته ربطي به زوريخ ندارد!

    فيلم برگزيده جشنواره در اين بخش شب بی مهتاباز اروگوئه و آرژانتين ساخته گرمان تخيرااست. در شب سال نو، سه مرد تنها در راه شهر كوچكي در اروگوئه هستند. يكي راننده تاكسي كه از همسرش جدا شده و مي رود تا به دختر ٥ ساله اش برسد. 

    يك شعبده باز كه در مسير رسيدن به شهر و شروع كار معمولش در بيابان ماشينش خراب مي شود و درحالي كه معطل مانده به دختري برخورد مي كند و خواننده اي كه از زندان براي اجرايي به طور موقت آزاد شده است. فيلمي با فضايي غم بار از تنهايي و شانس هاي از دست رفته كه می شود حدس زد می تواند هم مورد توجه داوران جشنواره قرار بگيرد.

    يكي ديگر از فيلم هاي بخش مسابقه اصلي جشنواره تزلزل ساخته خانم ماريان تارديو محصول فرانسه درباره نگهبان فروشگاه بزرگي است كه از كارش ناراضي است و پس از آن كه مورد آزار چند نوجوان قرار مي گيرد وارد جرياني مي شود كه او را از زندگي بي درد سرش جدا مي كند. فيلم از آن دست آثاري است كه در جشنواره ها زياد ديده ايم و پس از نمايش شان هم همه چيز به خوبي و خوشي نزد تماشاگرش به پايان مي رسد!

    تركيب دو بخش مهم مسابقه سينماي داستاني و مستند در زوريخ با اين تعداد فيلم شايد روزي مانند جشنواره تسالونيكي به جدايي برسد و هريك جشنواره مستقلي شوند اما امسال هم اين دو بخش هريك علاقه مندان خود را داشتند.

    فيلم منتخب جشنواره در بخش مستند امسال به توتو و خواهرانش( آلكساندر نانو، روماني) رسيد كه درباره زندگي سخت سه فرزند خانواده اي در خانه اي كوچك در بخارست است كه مادر ايشان به دليل فروش مواد مخدر دستگير شده و آن ها وظيفه مراقبت از خود را دارند. زندگي توتو و يكي از خواهرانش با رفتن به پرورشگاه تغيير مي كند و حالا توتو مي تواند بخواند، بنويسد، بخندد و برقصد!

    فيلم درامي تلخ از خانواده هاي حاشيه نشين است كه تنها از زندگي هاي حقيقي مي تواند سردرآورد.

    بچه هاي قطبساخته نیک برانداستيني  از سوييس هم در سومين بخش مسابقه، جايزه نخست را به دست مي آورد كه مانند فيلم قبلي باز هم نوجوانان در مركز توجه اش قرار دارند. مستندي درباره آلاسكا و مردم بومي اش كه شكار و صيد نهنگ جزيي از فرهنگ شان بوده اما زندگي مدرن تاثير خود را بر اين نقطه هم گذاشته و همه چيز رو به تغيير است. تلاش فيلم نمايش تضاد زنده نگه داشتن فرهنگ آن زندگي سنتي و از طرفي آرزوي بچه ها به داشتن زندگي بهتر و تحصيل است. بايد اشاره كرد كه  فيلم ساز اهل زوريخ است و حفظ سنت ها و توجه به آن در اين منطقه هم هنوز جز ارزش ها به شمار مي رود.

    جايزه انجمن نويسندگان و منتقدين سوييس هم  به بازنده ساخته روني سندال از سوئد تعلق گرفت.

    جشنواره هر سال آماري از تعداد فيلم ها و رقمي دقيق از بليط فروشي و استقبال تماشاگران و بودجه جشنواره و مقايسه آن با دوره قبل ارائه مي دهد. تحليل و بررسي همين آمارها از سوي كارشناسان جشنواره و تحليل نقاط ضعف و قوت آن يكي از نكات رشد جشنواره ها است. امسال در جشنواره ٧٩٠٠٠ نفر به تماشاي فيلم ها نشستند كه نسبت به سال قبل ١١٪رشد داشته و ١٤٥ فيلم در ٣٧٤ نوبت به نمايش درآمده كه به قول ستاد جشنواره همه چيز حكايت از دوره دهم به عنوان موفق ترين دوره است.

    جشنواره چند تجليل را نيز امسال در برنامه خود گنجانده كه يكي از آن ها اهداي چشم  طلايي جشنواره به دايان كيتون بازيگر مشهور مجموعه سه گانه پدر خوانده و فيلم آني هال بود و  در كلاس هاي آموزش سينما نيز از چهره هاي شناخته شده اي هم چون فاتح آكين دعوت به عمل آمد.

    چيزي كه در اين چند روز به شكل عجيبي- و البته شاید به دلیل کوچکی شهر-  در زوريخ و جشنواره نظرم را به خودش جلب كرد، تعداد فراوان مردان و زنان بسيار سالخورده اي بود كه همه جا تكيه گاه هم و هنوز پس از اين همه سال احساس مي كردي "عاشقانه" كنار هم زندگي مي كنند. همه جا هم مي ديدي شان، توي خيابان، تراموا، كافه، رستوران، فروشگاه و سينما كه تا حالا اين همه زوج پير كه به تماشاي فيلم ها در جشنواره آمده باشند را هيچ وقت نديده بودم و از زوريخ اين جشنواره نبود كه برايم به يادگار ماند،  عشق آن ها بود كه دست در دست هم بودند هنوز...

    پس از آخرين نمايش ملبورن در پايان جشنواره، زوريخي كه در تمام روزها آفتابي بود، عجيب باراني شده و من چه قدر دلم تنگ شده بود براي باران از اول تابستان تهران. از سينماي "كورسو" كه با عجله به خيابان مي زنم، حس مي كنم كسي صدايم مي زند، وقتي برمي گردم خانمي است كه چهره اش برايم آشنا است و با مكثي به يادش مي آورم و مي روم به بيست سال پيش و سال هاي دانشگاه تهران و همكلاسي آن سال ها. او را آخرين بار در سينما شهرقصه ديدم كه بعد گذاشت و رفت. و حالا باز در سينمايي در زوريخ. دلتنگ ايران است و از اين جا خسته، مي گويد، برمي گردد...

    دایان کیتون